خرید بک لینک
از مستی کدام بهار آمدی بگو!ماها تو از کدام دیار آمدی بگوزیبایی ستودنی!، ای ابر بی حواسدر این هوا برای چه کار آمدیای بوسه بر لبانِ تو خشکیده چون کویربر سرزمینم از چه قرار آمدی بگومن ‏می‏شناسمت شبِ بی ماجرای من!از چه پر از غرور و وقار آمدی بگوتا اینکه بیقرار تو باشم از آن جهتاینگونه مست و ناز و خمار آمدی بگوزیبا پلنگِ درهٔ ریواس، ماهِ نو!باری اگر برای شکار آمدی؟ بگو آه ای غروب سوختۀ سرزمین منبا داغ من چگونه کنار آمدی بگودوشنبه یازدهم تیر 1403  نوشته شده در  ۱۴۰۳/۰

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 22:47

به من عذابِ روان گفته‌ای، بی انصافی استمرا جنونِ نهان خوانده‌ای، چه اوصافی است؟مرور کن لحظاتِ قشنگِ عمرت راببین کجای توأم، آخر این چه اجحافی استگذشت عمر به بیهودگی به من فهماندعیارسنجیِ این روزگار، ناصافی استبله! دقیقتر و بیشتر عذاب بدهاگر که رنجِ روانم هنوز ناکافی استقبول! قول و قراری نداشتی با مننوشته های من از عشق نیز حرّافی استمرا نخواسته‌ای اصلِ داستان این استو مابقی، همۀ قصّه حاشیه بافی استچگونه می‌گذرد روزهای من آیا؟بدونِ دیدنِ تو حال و روزم علافی استمن از

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 22:47

ای که مایوس از همه سوئی، به سوی عشق رو کنقبلۀ دلهاست اینجا، هر چه خواهی آرزو کن تا دلی آتش نگیرد، حرف جانسوزی نگویدحال ما خواهی اگر، در گفتۀ ما جستجو کن زرد روئی در میان گلرخان، عیب است بر منروی زردم را، به خون، ای دیده گاهی شستشو کن چرخ، کج رو نیست، تو کج بینی، ای دور از حقیقتگر همه کس را نکو خواهی، برو خود را نکو کن چون خیال دوست من چیزی نشاط آور ندیدمهر زمان افسرده دل گشتی، نظاما یاد او کن نظام وفا  نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۲/۰۱ &nbsp توسط وحیدطلعت  | 

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 22:47

جهان عدالتِ محض است و زندگی میزانستمگرا نه تو مانی، نه دلبری‏ هایت  نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۴/۲۱ &nbsp توسط وحیدطلعت  |  :::::: حدیث وقت ::::::خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استجانا به حاجتی که تو را هست با خداکآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت استای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیمآخِر سؤال کن که گدا را چه حاج

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 22:47

صفحه بندی